چون کوه استوار
انسانیت کجا رفته( کودک ازاری )

درود

نمی دونم چه جوری شروع کنم

ما انسانها چقدر بد می تونیم باشیم

امشبم دلم گرفته بود خیلی خسته بودم اما خوب ناراحت بودم و حالا دلم می خواد بنویسم

موضوع امروز من کودک ازاری هست

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

موضوع تکان دهنده موضوعی که انسانیتو زیر سوال می بره

هر روز که 3 تا از روزنامه های معتبر کشور و زیر رو می کنم تو هر هفته یه مورد کودک ازاری توش هست

از دخترو پسر بچه ای  به اسم عارفه یا مهسا یا علی کوچولو یا اون مادر به خطای که به دختر 9 ساله تجاوز کرده

اون وقت پای دادسرا و بازپرس و قاضی میاد وسط و در اخر به حکم قاضی به زندانهای کوتاه مدت و یا شاید بلند مدت دچار می شن

حالا سرنوشت اون کودک چی می شه هیچی می ره بهزیستی و این بچه تو شرایط پرورشگاه بزرگ می شه

ایا قانون هنوز  تنبیه درستی برای این افراد نداره ؟

ایا این افراد که اغلب دچار اعتیاد هستن و یا دچار فقر فرهنگی و... هستن و نمی شه ادب کرد ؟

چرا اما ما نمی خوایم

تو المان سوئد فرانسه اسپانیا می دونید چه قانونی وجود داره ؟

افرادی که سنی بالای 25 داشته باشند و مرتکب کودک ازاری شوند طبق قانون با تزریق دارو عقیم خواهند شد ( منبع: ویکی پدیا )

قانون یعنی این

نه این که ناپدری خمار بچه 6 ساله رو بعد از اینکه بسوزنه وکتک بزنش اجازه نده ببرنش بیمارستان اون مادر احمقی که به خاطر فقر فرهنگی با یه مرد معتاد ازدواج کنه

تا شاید یه مرد ( البته نامرد هم از اینا شرمنده هست) بالای سرش باشه

یکی خرجشو بده و ....

یعنی تو نمی تونستی برای مردم سبزی خرد کنی یا اینکه تو خونه مردم کار کنی

همه اینها برای زنها نیست یه نمونه از زنی که دختر 6 ساله شوهرشو زنده زیر خاک های جنگل لویزان کرد

این مرد هم اشتباه اون زنو کرد

مشکل ما اینها هست ! پس چرا قانون سفت و سخت جلویی این مجرمانو نمی گیره؟

اینها تکان دهنده هست وحشتناک هست

اما یعنی تو قانون جمهوری اسلامی برای این موضوع چیزی تعریف نشده ؟

کودک ازاری کمتر از ادم کشی نیست

کسی که 30 سال سن بچه 5 ساله رو شکنجه می کنه یعنی قاتل و حکم قتل یعنی اعدام

نگید تند روی ست نه ؟ می دونی چرا فردا این بچه با چه مشکلاتی بزرگ می شه جه از لحاظ جسمس چه از لحاظ روحی

با چه عقده هایی با چه زخمهایی حالا شاید زخم دست و پا بره اما واقعا زخم روح پاک شدنی هست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این ها پدرها و مادرهای اینده هستن

ایا با این فشارهای روحی می تونن زندگی درستی بکنن

حداقل قانون پشتشون  باشه شاید یه دلگرمی باشه اگه اینم نباشه این شخص تا اخر عمر از نا پدری یا حتی پدر واقعی یا نا مادری یا مادر واقعی خود فرار خواهد کرد یعنی وقتی ببینش می ترسه اینو تاریخ اثبات می کنه روان شناسی ثابت کرده

اما واقعا این قانونی که تو مملکت ما هست درسته ؟

فقط می شه گفت نه

نه دولت نه ملت مقصر هستن

فقط چند راه هست

اگاه سازی مردم

فرهنگ سازی

پایبندی به اصول اخلاقی

و....

و راه حلهای قانوی با مجرمان ؟

 

صبح همه شما بخیر الان ساعت 5:29 دقیقه صبح هست و من می خوام برم کوه

برای همه بچه ها دعا کنید

به امید خدا

بدرود

تک نورد خسته

 

۱۳۸۸/٢/٢٥ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مبارزه مطلق

به نام خدا

درود

می خوام براتون از مبارزه مطلق بگم مبارزه ای که من و محمد بودیم

محمد برادر همسر من هست

نه مبارزه که شما فکر می کنید مبارزه ای که بین مرگ و زندگی و محمد بود

ساعت ٩ شب بود رفتیم دربند چله زمستون محمد کلید کرده بود باید بریم تا قله توچال شبونه !!!!!!!!!!!!

شبی ابری که نه ماه و داشتم نه ستاره شمالو برای جهت یابی

قطب نما داشتم اما همیشه عاشق دردسر بودم با یه قطب نمای نظامی و تجهیزاتی که نه میشه گفت کامل بود نه می شه گفت ناقص

هیچی رفتیم بالا ساعت ١٢ شب رسیدیم پناهگاه اونم که بسته بود و همه خواب بودن چادر و پایین پناهگاه علم کردم بعدش رفتم تو چادر محمد هم امد گفت بزن بریم

الان وقت نشستن نیست خندیدم گفتم یه چای بخور می ریم تو دلم گفتم شاید خسته بشه و بره تو کیسه بخوابه اما خیلی خر شده بود و ساعت ١ بامدادکلید کرد بریم

ساعت ١:۵ به سمت قله:

 تاریکی مطلق راه افتادیم همیه چیز ساکت بود و ما راه می رفتیم بدون جهت یابی

با این که این مسیر و بیشتر از ٢٠ بار رفتم اماذ چون برف زده بود و هوا هم تاریک بود هیچ چیز قابل تشخیص نبود ادامه دادم

تو تاریکی که فقط با یه چراغ قوه روشن بود مسیرو می رفتم حدود ٢ ساعتی راه رفتیم که محمد گفت خسته شده و نشست

نشستن همانا و خواب گرفتگی هما نا

خیلی سرد شده بود و مه رقیقی بود یادم تو درس زمین شناسی دبیرستان خونده بودم که سردترین زمان برای زمین نزدیک شدن به طلوع خورشید هست

خیلی سرد بود و می دونستم تا ٢ ساعت دیگه افتابو نمی بینم

محمد گفت چادر بزنیم ؟ تو یه شیب و جای که احتمال ریزش بهمن هست گفت چادر بزنیم

؟

اما واقعا نمی شد

گفتم بیا که دیدم رو برف داراز کشیده و می خواد بخوابه یاد حرف بابام افتادم که تکاور بود ( دوران شاهانشاهی ایران )

گفت یکمی تکونش بده و راش ببر تا بدنش گرم شه

شروع کردم و یکمی اب جوش کردم دادم خورد بهتر شد

راه افتادیم گفتمم قطب نما رو چک کنم وقتی چک کردم دیدم که کلی از مسیر خارج شدم حرکتو ادامه دادم تا خود صبح راه رفتیم وقتی هوا روشن شد و موقعیتو شناسای کردم سمت اهار بودیم ما از پایه قله رد شده بودیم و اون طرف امده بودیم پایین

هیچی محمد که سرما خورد و تا دو هفته تو خونه افتاد و منم موقع برگشتن مچ پام پیچ خورد

هنوزم می گه میای بریم کوه ؟

منم می گم با کمال میل !!!!!!!!!!!!!!!

پدر همسرم دیگه اجازه نمی ده که بریم چون اونم یه زمانی تکاور بوده و می دونه موقعیت یعنی چی

می دونه مبارزه مطلق یعنی چی

۱۳۸٧/۱۱/٢٠ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مبارزه مطلق

به نام خدا

درود

می خوام براتون از مبارزه مطلق بگم مبارزه ای که من و محمد بودیم

محمد برادر همسر من هست

نه مبارزه که شما فکر می کنید مبارزه ای که بین مرگ و زندگی و محمد بود

ساعت ٩ شب بود رفتیم دربند چله زمستون محمد کلید کرده بود باید بریم تا قله توچال شبونه !!!!!!!!!!!!

شبی ابری که نه ماه و داشتم نه ستاره شمالو برای جهت یابی

قطب نما داشتم اما همیشه عاشق دردسر بودم با یه قطب نمای نظامی و تجهیزاتی که نه میشه گفت کامل بود نه می شه گفت ناقص

هیچی رفتیم بالا ساعت ١٢ شب رسیدیم پناهگاه اونم که بسته بود و همه خواب بودن چادر و پایین پناهگاه علم کردم بعدش رفتم تو چادر محمد هم امد گفت بزن بریم

الان وقت نشستن نیست خندیدم گفتم یه چای بخور می ریم تو دلم گفتم شاید خسته بشه و بره تو کیسه بخوابه اما خیلی خر شده بود و ساعت ١ بامدادکلید کرد بریم

ساعت ١:۵ به سمت قله:

 تاریکی مطلق راه افتادیم همیه چیز ساکت بود و ما راه می رفتیم بدون جهت یابی

با این که این مسیر و بیشتر از ٢٠ بار رفتم اماذ چون برف زده بود و هوا هم تاریک بود هیچ چیز قابل تشخیص نبود ادامه دادم

تو تاریکی که فقط با یه چراغ قوه روشن بود مسیرو می رفتم حدود ٢ ساعتی راه رفتیم که محمد گفت خسته شده و نشست

نشستن همانا و خواب گرفتگی هما نا

خیلی سرد شده بود و مه رقیقی بود یادم تو درس زمین شناسی دبیرستان خونده بودم که سردترین زمان برای زمین نزدیک شدن به طلوع خورشید هست

خیلی سرد بود و می دونستم تا ٢ ساعت دیگه افتابو نمی بینم

محمد گفت چادر بزنیم ؟ تو یه شیب و جای که احتمال ریزش بهمن هست گفت چادر بزنیم

؟

اما واقعا نمی شد

گفتم بیا که دیدم رو برف داراز کشیده و می خواد بخوابه یاد حرف بابام افتادم که تکاور بود ( دوران شاهانشاهی ایران )

گفت یکمی تکونش بده و راش ببر تا بدنش گرم شه

شروع کردم و یکمی اب جوش کردم دادم خورد بهتر شد

راه افتادیم گفتمم قطب نما رو چک کنم وقتی چک کردم دیدم که کلی از مسیر خارج شدم حرکتو ادامه دادم تا خود صبح راه رفتیم وقتی هوا روشن شد و موقعیتو شناسای کردم سمت اهار بودیم ما از پایه قله رد شده بودیم و اون طرف امده بودیم پایین

هیچی محمد که سرما خورد و تا دو هفته تو خونه افتاد و منم موقع برگشتن مچ پام پیچ خورد

هنوزم می گه میای بریم کوه ؟

منم می گم با کمال میل !!!!!!!!!!!!!!!

پدر همسرم دیگه اجازه نمی ده که بریم چون اونم یه زمانی تکاور بوده و می دونه موقعیت یعنی چی

می دونه مبارزه مطلق یعنی چی

۱۳۸٧/۱۱/٢٠ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

مبارزه مطلق

به نام خدا

درود

می خوام براتون از مبارزه مطلق بگم مبارزه ای که من و محمد بودیم

محمد برادر همسر من هست

نه مبارزه که شما فکر می کنید مبارزه ای که بین مرگ و زندگی و محمد بود

ساعت ٩ شب بود رفتیم دربند چله زمستون محمد کلید کرده بود باید بریم تا قله توچال شبونه !!!!!!!!!!!!

شبی ابری که نه ماه و داشتم نه ستاره شمالو برای جهت یابی

قطب نما داشتم اما همیشه عاشق دردسر بودم با یه قطب نمای نظامی و تجهیزاتی که نه میشه گفت کامل بود نه می شه گفت ناقص

هیچی رفتیم بالا ساعت ١٢ شب رسیدیم پناهگاه اونم که بسته بود و همه خواب بودن چادر و پایین پناهگاه علم کردم بعدش رفتم تو چادر محمد هم امد گفت بزن بریم

الان وقت نشستن نیست خندیدم گفتم یه چای بخور می ریم تو دلم گفتم شاید خسته بشه و بره تو کیسه بخوابه اما خیلی خر شده بود و ساعت ١ بامدادکلید کرد بریم

ساعت ١:۵ به سمت قله:

 تاریکی مطلق راه افتادیم همیه چیز ساکت بود و ما راه می رفتیم بدون جهت یابی

با این که این مسیر و بیشتر از ٢٠ بار رفتم اماذ چون برف زده بود و هوا هم تاریک بود هیچ چیز قابل تشخیص نبود ادامه دادم

تو تاریکی که فقط با یه چراغ قوه روشن بود مسیرو می رفتم حدود ٢ ساعتی راه رفتیم که محمد گفت خسته شده و نشست

نشستن همانا و خواب گرفتگی هما نا

خیلی سرد شده بود و مه رقیقی بود یادم تو درس زمین شناسی دبیرستان خونده بودم که سردترین زمان برای زمین نزدیک شدن به طلوع خورشید هست

خیلی سرد بود و می دونستم تا ٢ ساعت دیگه افتابو نمی بینم

محمد گفت چادر بزنیم ؟ تو یه شیب و جای که احتمال ریزش بهمن هست گفت چادر بزنیم

؟

اما واقعا نمی شد

گفتم بیا که دیدم رو برف داراز کشیده و می خواد بخوابه یاد حرف بابام افتادم که تکاور بود ( دوران شاهانشاهی ایران )

گفت یکمی تکونش بده و راش ببر تا بدنش گرم شه

شروع کردم و یکمی اب جوش کردم دادم خورد بهتر شد

راه افتادیم گفتمم قطب نما رو چک کنم وقتی چک کردم دیدم که کلی از مسیر خارج شدم حرکتو ادامه دادم تا خود صبح راه رفتیم وقتی هوا روشن شد و موقعیتو شناسای کردم سمت اهار بودیم ما از پایه قله رد شده بودیم و اون طرف امده بودیم پایین

هیچی محمد که سرما خورد و تا دو هفته تو خونه افتاد و منم موقع برگشتن مچ پام پیچ خورد

هنوزم می گه میای بریم کوه ؟

منم می گم با کمال میل !!!!!!!!!!!!!!!

پدر همسرم دیگه اجازه نمی ده که بریم چون اونم یه زمانی تکاور بوده و می دونه موقعیت یعنی چی

می دونه مبارزه مطلق یعنی چی

۱۳۸٧/۱۱/٢٠ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

5 سال گذشت

29/10/87

پنجمین ساگرد فوت پدرم هست

روحش شاد و روانش پاک باد

محمد علی

۱۳۸٧/۱٠/٢٩ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

چقدر دروغ چقدر تحریف

درود

هر کاری می کنم ننویسم نمی شه

بابا از تاریخ ما گرفته تا صحبتهای عموم مردمو تحریف می کنید

چرا دروغ به خورد مردم می دید

ببیند موضوع من این ٣ % مالیات هست

بازار تهران از ۴ شنبه هفته گذشته تعطیل هست اصفهان از شنبه هفته ای پیش تعطیل هست و تبریز هم به همین رویه

بعد امروز تو روزنامه ایران از طرف رییس اصناف تهران اعلام شده که

یه مشت چماق به دست باعث تعطیلی بازار تهران شدن

طرف می گه یه عده ادم که با چوب و چماق امدن در مغازه بازاری ها و گفتن باید مغازه تونو ببندید اگه نبندی تخریبیش می کنیم

اخه یکی نیست بگه بازار تهران از سبزه میدان تا ۴ راه سیروس و از اون طرف تا میدان اعدام رو کسی می تونه ببنده

اما امروز هم تو خیابون امیر کبیر این اتفاق افتاد

درب پاساژ های لوازم یدکی رو بستن خود کسبه ای بازار نه چماق به دست ها

اما یک ساعت بعد با هجوم نیروهای ضد شورش باز شد

بعدش هم سرایدار پاساژ مورد ضرب و شتم نیروهای یگان ویژه قرار گرفت که چرا درب پاساژ و بستی

البته ناگفته نمونه که یه عده لباس شخصی با چوب و چماق و  بی سیم و از این حرفها ریختن تو خیابون

اما یعنی چماق به دستها بی سیم هم دارن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعدش که خ امیر کبیر اروم شد بیشتر نیروها رفتن سمت بازار بزرگ تهران

اعتراض مردم چی هست برای ٣ % مالیات

اول از این که مغازه های بازار همه اخر سال دارن مالیات می دن از یک و نیم میلون شروع می شه و تا ٢٠ میلیون هم می رسه

خوب سوال اینجاست یعنی من یه جنس می فروشم ١٠٠ هزار تومان باید ٣ % مالیات بزنم و اونم می فروشه به یکی دیگه اونم ٣ %  و بعد اونم به مصرف کننده می فروشه اونم ٣ % یعنی چقدر ٣ % باید داد

بعدش اخر سال شما فاکتور فروش رو می بری اداره دارای و مالیات و کلشو حساب می کنن و بعد به غیر از ٢٢ % مالیات مغازات باید اون ٣% مالیات هم بدی

بعدش می گن ما مثل اروپا داریم عمل می کنیم

حالا مقایسه

شما در اروپا مالیات می دی و برات کار می کنن بعدش شما بیمه عمر و بازنشستگی داری

یعنی حتی یه مغازه دار از اینها بهره مند می شه نه یک کارمند دولت

اما من کاسب این مالیات رو می دم و فردا که سر مو گذاشتم زمین مردم اینها وجود نداره چون نه بیمه هستم و نه بیمه عمر

تو اروپا اینها رو از مالیاتی که شما می دی کم می کنن

نه این که هر برج ببری ٩۵٠٠٠ هزار تومان به حساب شرکت بیمه بریزی

بعد رییس جمهور منتخب شما می گه این کار ما تو ٢ نسل بعد جواب می ده

یعنی ٣٠ الی ۴٠ سال دیگه

یعنی شما الان باید به فاک بری تا ٢ نسل بعد زندگ کنن

٣٠ سال از انقلاب گذشته به تعهد هاشون عمل کردن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اب مفت برق مفت زمین مفت اینها بیت المال هست

زمین الان متری زیر ٢ میلون تو یه جای معمولی شهر نداریم

خوب اره دیگه مفت هست نه برای من و شما برای اقا زاده ها

جالبه زیر قبض برق می زنه یارانه پرداختی توسط دولت و کی اینو بردارن و هر ماه باید ٧٠ هزار تومان پول برق بدی

البته اینم مفت هست بعدشم که روزی ۴ ساعت باید تو تاریکی باشی

اب هم که قربونش برم تو تابستون اینقدر می گن صرفه جویی کنید که ادم بی خیال می شه بره حموم

بعد اون موقع سد کارون اب صادر می کنه امارات

خوب اینم مفت هست

پس به ما دروغ نگفتن اعراب به ما سر تر هستن دیگه

تا به حال ایران اینقدر بدبخت نبوده

اوج زوال ایران یعنی این سال

سال بعد یادتون نره برید رای بدیدا

این همون رییس جمهور محبوب هست که تو زمستان پارسال گوجه فرنگی تو نارمک می خرید کیلویی ٧٠٠ تومان

نه ٢٠٠٠ هزار تومان برید نارمک خرید کنید

چون محله رییس جمهور هست و ارزونی

خودش تو حرفاش گفت با این کار ما کالا وقتی به دست مصرف کننده برسه ٣٠ % میاد روش

ولی اینو نگفت که تورم تو ایران ١٠٠% هست

یعنی ١٣٠ %

اون روز فیش حقوقی یکی از کارکنان شهرادری رو دیدم زیرش زده بود کمک به فلسطین

بدونه اجازه طرف از حسابش برای کمک به فلسطین پول واریز می شه

راستی یه چیز تو صحبتهای رییس جموهر مجری یه سوال کرد گفت ذخیره ارزی مملکت چقدر هست

دکتر گفت ما نمی تونیم اعلام کنیم

کل دنیا اعلام می کنن این چرا اینو گفت نمی دونم

بعد مجری پرسید ذخیره ما داره خارج می شه توسط کی

دکتر گفت نمی دونم

واقعا رییس جمهوری که ندونه چه خبره لیاقت داره که حکومت کنه

می دونید دوره زوال ایران فرا رسید ه

ما لیاقاتمون این حکومت هست

بدرود

۱۳۸٧/٧/٢٢ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

جون کوه استوار ایستادم مثل گذشته ها مثل قدیم می ایستم و می گم چون کوه استوار

درود

با این که دل و دماغ نوشتن ندارم اما می خوام بنویسم

وقتی که احساس می کنی همه چیز خوب هست همه چیز به هم می خوره

ارامش قبل از طوفان

یعنی این که منتظر حوادث باش خوب یا بد

بعدا می گم چی شده الان حوصله ندارم

بدرود

۱۳۸٧/٧/۱٠ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

این هم اخر و عاقبت کوه استوار

درود دوستان

اگه این اتفاقات تو زندگی ما رخ نده (تصویر بالا )هیچ وقت خودمونو تکون نمی دیم

من هم یه روز یه کوه اروم بودم و حالا اتش فشانی شدم و فعال

دیگه نباید بنویسم و وقت خودمو صرف کارم کنم دارم از زندگی عقب می افتم

این اخرین پیام محمد تک نورد خسته خواهد بود  

پس از همتون تشکر می کنم که این یکسالو خرده رو  تحمل کردید و مطالب منو خوندید

لحظه خداحافظی خیلی سخت هست اما دیگه باید برم

بدرود به همه شما عزیزان

 

۱۳۸٧/٦/۱٠ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

 

پایان

کوه استوار

بدرود گفت

و رفت

۱۳۸٧/٦/٢ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows  

تشکر

ای خدا منو ببخش

منو ببخش به خاطر کارهای که می کنم منو ببخش

من گناهکار هستم من باید فقط به تو بگم

منو ببخش که ازت تشکر نمی کنم من و ببخش من خیلی بدم

اما همیشه کمکم کرد تو شرایط سخت تو فقط پیشم بودی

ازت تشکر می کنم که عباس و به ما برگردوندی

از همه شما دوستان هم تشکر می کنم که براش دعا کردید

اول از اوستا کریم و بعد از شما دوستان خوبم

محمد تک نورد خسته

۱۳۸٧/٥/۳٠ - م ع ج | لینک دائم | پيام هاي ديگران () | Add to Del.icio.us  digg this post  add to google bookmarks  add to technorati   add to shadows